محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )
139
شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )
خدا را مورد آزار قرار داده است . گفت : ميدانم ولى چون آواز خوبى داشته من از او خوشم آمده تعريفش كردم ! آرى شاه اموى ميداند كه ابى لهب كافر بوده و رسول خدا ( ص ) را آزار نموده است ، ولى كفر به خدا و رسول ( ص ) در مقابل خوشآواز بودن بىاثر است ! اين فرزند اميه فقط كردار ناشايستهء ابى لهب و كسانى كه زناكار و مست باشند جلب توجهش را نموده و بر آنان درود ميفرستد ! اگر يزيد بن عبد الملك در عصر ما بود در نزد بسيارى از جوانهاى آزاد و متمدن بر تخت سلطنت نشسته بود ؛ زيرا از گناه و جنايت و كفر و ظلم و شكنجه خوشش ميآمد و امروز رواج دارد . خلاصه پايههاى حكومت بنى اميه براساس ظلم و جنايت بنا شده بود و عاقبت آن بنابودى و نيستى كشيده شد . هشام بن عبد الملك يزيد بن عبد الملك در سال 37 زندگى خود و سنه 101 پس از چهار سال و يك ماه و 2 روز سلطنت از دنيا رفت و بجاى او هشام بن عبد الملك نشست . زمينهء انقلاب و انفجار آشكار بود ، جنايت آنها را احاطه كرده و از هرسو لعن و سرزنش متوجه بنى اميه بود ، و سياست آنان را تهديد ميكرد ، و اين تهديد تنها از ناحيهء شيعيان نبود . هشام قدمى براى اصلاح اوضاع و اصلاح مفاسد برنداشت ، بلكه خطاهاى بنى اميه را تقويت ميكرد ، و جنايتى بجنايات آنان ميافزود بفرمانداران خود نوشت : نسبت به شيعه سختگيرى نموده و آنها را تحت فشار قرار دهيد ، آنانرا زندان نمائيد . دستور داد آثار آنانرا محو نموده خون آنانرا بريزيد و از حقوق عمومى محرومشان كنيد . دستور داد خانه « كميت » شاعر اهل بيت را خراب كنند ، و دستور بفرماندار كوفه فرزند عمر ثقفى داد كه زبان كميت را بخاطر مدح نمودن اولاد پيغمبر ( ص ) قطع نمايد و بفرماندار مدينه « خالد بن عبد الملك » نوشت : بنى هاشم را زندانى كند و آنانرا از خارج شدن منع نمايد . خالد بامر هشام بر بنى هاشم سختگيرى نمود و بزيد فرزند امام زين العابدين سخنانى گفت ، كه ناراحت شد . زيد بشام رفت تا شكايت خود را بهشام بن عبد الملك بگويد ، هشام اجازهء ورودش نداد ، زيد نامهاى پيش هشام فرستاد و اجازهء ورود خواست هشام پائين آن نامه نوشت ، بمدينه بازگرد . زيد گفت : به خدا سوگند پيش خالد بازنميگردم .